شنبه، 14 اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و هفت
راهبی در نزديکی معبد زندگی می کرد . در خانه روبرويش يک زن فاسد اقامت داشت . راهب که می ديد مردان زيادی به آن خانه رفت و آمد دارند . تصميم گرفت با او صحبت کند . زن را سرزنش کرد : تو بسيار گناهکاری . روز و شب به خدا بی احترامی می کنی ، چرا دست از اين کار نمی کشی ؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی . زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صميم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست . همچنين از خدای قادر متعال خواست که راه تازه اي برای امرار معاش به او نشان بدهد .اما راه ديگری برای امرار معاش پيدا نکرد و بعد از يک هفته گرسنگی ، دوباره به فساد پرداخت . اما هر بار که بدن خود را به بيگانه ای تسليم می کرد از درگاه خدا آمرزش می خواست .راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگين شده بود فکر کرد : از حالا تا روز مرگ اين گناهکار ، مي شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند .
و از آن روز کار ديگری نکرد جز اين که زندگی آن زن فاسد را زير نظر بگيرد . هر مردی که وارد خانه می شد ، راهب ريگی بر ريگ های ديگر می گذاشت .مدتی گذشت . راهب دوباره زن فاسد را صدا زد و گفت : اين کوه سنگ را می بينی ؟ هر کدام از اين سنگها نماينده يکی از گناهان کبيره ای است که انجام داده ای ، آن هم بعد از هشدار من دوباره می گويم : مراقب اعمالت باش.
زن به لرزه افتاد ، فهميد گناهانش چقدر انباشته شده است . به خانه برگشت ، اشک پشيمانی ريخت و دعا کرد که پروردگارا ، پس کی رحمت تو مرا از اين زندگی مشقت بار آزاد می کند ؟ خداوند دعايش را پذيرفت و همان روز ، فرشته ی مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت . فرشته به دستور خدا ، از خيابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد .
روح زن فاسد ، بی درنگ به بهشت رفت . اما شياطين ، روح راهب را به دوزخ بردند . در راه ، راهب ديد که بر آن زن چه می گذرد و اعتراض کرد که خدايا ، اين عدالت توست ؟ من که تمام زندگي ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام ، به دوزخ می روم و آن زن فاسد که فقط گناه کرده ، به بهشت می رود؟
يکی از فرشته ها پاسخ داد :
تصميمات خداوند همواره عادلانه است . تو فکر می کردی که عشق خدا فقط يعنی فضولی در رفتار ديگران . هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی ، اين زن روز وشب دعا می کرد . روح او ، پس از گريستن ، چنان سبک می شد که توانستيم او را تا بهشت بالا ببريم . اما آن ريگ ها چنان روح تو را سنگين کرده بودند که نتوانستيم تو را بالا ببريم .
خب بچه ها از این داستان چه نتیجه ای گرفتید برای ما بنویسید