__________________

Yahoo Online Status Indicator
ارتباط ما ما
انجمن سايت
آمدم که هدایت شوم تا که بتوانم هدایت کنم

امروز 

صفحه
1 2 3
درباره

 

سلام من یکی از بندگان خدا هستم که قصد خدمت به بشریت را دارد.

نويسندگان
(12) izad200
لينکدوني
قالب رايگان
ارادتمندان علی مولا
نوکران اهل البيت
آخرین اخبار انتخابات دهم
نظرسنجي
آيا اين وبلاگ ارزش نظر دادن را ندارد؟
نع که نداره!
برای اينکه دلت شکسته نشه اين دفعه رو ارزش داره.
هم داره هم نداره
جستجو

لوگوي دوستان
 


لوگوي وبلاگ


 
 
ساعت و تقويم
 
خبرنامه

:نام 
:ايميل 

اضافه حذف

سـلام ، يــــه خـبــر خـيــلـی خـــوب

چهارشنبه، 10 مهر هزار و سیصد و هشتاد و هفت



 

 

 

 

 

 


عيد سعيد فطر مبارك باد

 


آقاجانم با تمام وجود اين مطلب تقديم به شما

سه شنبه، 24 اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و هفت


دلم برای کسی تنگ است

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه می دهد

دلم برای کسی تنگ است که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق می کند

دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد

دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هايش را آرزو دارد

دلم برای کسی تنگ است که گوشهايم شندين صدايش را حسرت می کشد

دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد

دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست

دلم برای کسی تنگ است که اشکهايم را ديده

دلم برای کسی تنگ است که مزه تنهايی ها را چشيده

دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است (هردو در حال انتظار)

دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است

دلم برای کسی تنگ است که تنهاييش تنهايی من است

دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است

دلم برای کسی تنگ است که محرم اصرار است

دلم برای کسی تنگ است که راهنمايی زندگيست

دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند

دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست

دلم برای کسی تنگ است که دوستيش بدون (( تا )) است

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگيهايم است

دلم برایت تنگ است ...........


کی میدونه که آيا ميتوان خدا را ديد؟

پنجشنبه، 19 اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و هفت


پسر بچه ای از خواهر بزرگترش پرسيد : آيا كسی واقعا می تواند خدا را ببيند؟ خواهرش با تندی گفت:البته كه نه نادان . خدا آن بالا در آسمان هاست هيچ كس نمی تواند او را ببيند.
مدتی بعد پسر سوال خود را از مادرش پرسيد. مادر با مهربانی پاسخ داد: نه پسرم خدا در قلب های ما آدم هاست اما هرگز نمی توانيم او را ببينيم .
پسر تا حدودی راضی شد اما هنوز كنجكاو بود اندكی بعد با پدر بزرگش به ماهيگيری رفت . آنها مشغول تماشای غروب آفتاب بودند كه پسر سوالش را از پدر بزرگ پرسيد. و پدر بزرگ همان طور كه مشغول ديدن غروب بود به او گفت: پسرم من الان غير از خدا هيچ چيز ديگری را نمی بينم.
جالبه نه؟

ضد حال به اسراییلی ها در نمایشگاه بین الملل کتاب تهران

دوشنبه، 16 اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و هفت


جمع اوری غرفه و تبلیغات شرکت اسراییلی نستله در نمایشگاه کتاب در طی حرکت خودجوش دانشجویان عزیز کشورمون


راهب و زن فاسد

شنبه، 14 اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و هفت


راهبی در نزديکی معبد زندگی می کرد . در خانه روبرويش  يک زن فاسد اقامت داشت . راهب که می ديد مردان زيادی به آن خانه رفت و آمد دارند . تصميم گرفت با او صحبت کند . زن را سرزنش کرد : تو بسيار گناهکاری . روز و شب به خدا بی احترامی می کنی ، چرا دست از اين کار نمی کشی ؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی . زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صميم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست . همچنين از خدای قادر متعال خواست که راه تازه اي برای امرار معاش به او نشان بدهد .اما راه ديگری برای امرار معاش پيدا نکرد و بعد از يک هفته گرسنگی ، دوباره به فساد پرداخت .                                                                                                       اما هر بار که بدن خود را به بيگانه ای تسليم می کرد از درگاه خدا آمرزش می خواست .راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگين شده بود فکر کرد : از حالا تا روز مرگ اين گناهکار ، مي شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند . 
و از آن روز کار ديگری نکرد جز اين که زندگی آن زن فاسد را زير نظر بگيرد . هر مردی که وارد خانه می شد ، راهب ريگی بر ريگ های ديگر می گذاشت .مدتی گذشت . راهب دوباره زن فاسد را صدا زد و گفت :  اين کوه سنگ را می بينی ؟ هر کدام از اين سنگها نماينده يکی از گناهان کبيره ای است که انجام داده ای ، آن هم بعد از هشدار من دوباره می گويم : مراقب اعمالت باش.
زن به لرزه افتاد ، فهميد گناهانش چقدر انباشته شده است . به خانه برگشت ، اشک پشيمانی ريخت و دعا کرد که پروردگارا ، پس کی رحمت تو مرا از اين زندگی مشقت بار آزاد می کند ؟ خداوند دعايش را پذيرفت و همان روز ، فرشته ی مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت . فرشته به دستور خدا ، از خيابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد .
روح زن فاسد ، بی درنگ به بهشت رفت . اما شياطين ، روح راهب را به دوزخ بردند . در راه ، راهب ديد که بر آن زن چه می گذرد و اعتراض کرد که خدايا ، اين عدالت توست ؟ من که تمام زندگي ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام ، به دوزخ می روم و آن زن فاسد که فقط گناه کرده ، به بهشت می رود؟
يکی از فرشته ها پاسخ داد :
تصميمات خداوند همواره عادلانه است . تو فکر می کردی که عشق خدا فقط يعنی فضولی در رفتار ديگران . هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی ، اين زن روز وشب دعا می کرد . روح او ، پس از گريستن ، چنان سبک می شد که توانستيم او را تا بهشت بالا ببريم . اما آن ريگ ها چنان روح تو را سنگين کرده بودند که نتوانستيم تو را بالا ببريم .
خب بچه ها از این داستان چه نتیجه ای گرفتید برای ما بنویسید                   

آرشيو موضوعي
(1) برنامه های کامپیوتر
(7) متون آموزنده
(1) عکس بازار
(1) کتابخانه الکترونيکی
(2) اخبارمهم
آرشيو

پيوندها
گالري عکس

تالار گفتمان

اس ام اس بلاگ
آمار وبلاگ

  


بازديد هاي امروز : 3
بازديد هاي ديروز : 6
بازديد هاي اين ماه : 19
كل مطالب : 12
كل بازديد ها : 1090
ايجاد صفحه : 0.25 ثانيه

 

.
نظرها وانتقادات شما  
 

RSS

 

.
تمام حقوق مادي و معنوي براي نويسنده محفوظ است.